دم دم های غروب بود که ما دور از چشم دیگران بیرون رفتیم . حامد عاشق دریا بود و من می دونستم اولین جایی که در اولین روز زندگیمون میریم دریاست . به گوشه ی خلوت و دنجی از ساحل رفتیم که مشخص بود حامد لحظات تنهاییش و اونجا می گذروند . غروب دریا همیشه دلتنگم میکرد . حامد پاچه های شلوارش رو تا زانو بالا زده بود و آروم آروم گنار دریا قدم می زد . دوست داشتم به طرفش می رفتم و می بوسیدمش ، اما خجالت می کشیدم . وقتی نگاهم می کرد طاقت نگاهش رو نداشتم و سرم و پایین مینداختم . هنوز هم باورم نمی شد ما زن و شوهریم . روی تنه ی درختی که در ساحل بود نشستم . حامد چند لحظه بعد ، کمی دورتر از من روی شن ها نشست. آهی کشید و گفت :

-       می دونی چرا اومدیم اینجا ؟

-       نه .

-       من از اینجا خیلی خاطره دارم هستی . وقتی برای اولین بار حس کردم که واقعا دوستت دارم ، اومدم اینجا ، یه روز کامل با دریا حرف زدم . هرچی تودلم بود و نمی تونستم به کسی بگم ، به این دوست دریاییم گفتم . به تک تک این قطره ها قول دادم ، اون دختری که این همه براشون ازش حرف می زنم یه روزی بیارمش و نشونشون بدم . امروزم خواستم به قولم عمل کرده باشم . همیشه فکر میکردم تو ، رو همون تنه ی درختی که الان نشستی ، هستی و داری نگام می کنی . باهات حرف می زدم ، برات آواز می خوندم.

آوازشو برام خوند . چقدر حامد دلنشین و عاشقانه می خوند. بلند شدم و طرفش رفتم . دستم و دراز کردم . حامد دستم و گرفت و بلند شد ، چند لحظه ای به هم خیره شدیم و بعد بی اختیار همدیگر و در آغوش گرفتیم . مثل بچه ای بودم که در آغوش مادرش آروم گرفته بود . سرم و روی سینه ی حامد گذاشته بودم و با صدای طپش قلبش هر لحظه جون می گرفتم . دیگه با هم غریبه نبودیم . حالا دیگه نه تنها قلبهامون ،بلکه تمام وجودمون برای همدیگه بود .

برداشته شده از : رمان معجزه ی عشق نوشته ی هستی فضائلی فر

 

عشق


نویسنده : مائده ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ تاریخ دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٧