از خودم بدم میاد ، مثل آدم نمی تونم تصمیم بگیرم ، هیچ کس منو دوست نداره ، حالم از همه بهم می خوره ، نمیخوام این باشم ، می خوام عوض شم ، همه بهم میگن ساده ی مهربون ، نمی خوام بگن ، من هیچی نمی خوام .

بد شانسم ، بدم ، هیچ کس واسه خودم دوسم نداره ، مگه من چی کم دارم ؟ چرا اونی که دوسش دارم باهام اینجوری میکنه ، بهش نیاز دارم ،  فقط اونو دارم .

خیلی تنهام ، هیچکی موقعیتم و درک نمیکنه ، وقتی بدترین ناراحتیت زمانیه که حس میکنی واسه اونی که میمیری بی ارزشی ، وقتی از روی دوست داشتن یه چی بگی بعد تنها حرفت واسش ارزش نداشته باشه و 1000 بار باید معذرت خواهی کنی بعد فکر می کنی پوچی ، بغضت می ترکه ، اون موقع ست که هیچ چیز جای مر گ و نمیگیره . همش حس می کنی کارات یا حرفات باعث شده که همین روزا تو رو بندازه دور . حالا میشی یه آدمی که کلی سؤالاش بی جواب مونده ، می ترسی بپرسی ، می ترسی ناراحت بشه . خلاصه اینکه نمی فهمی چیکار میکنی دلت بکار نمیره ، فقط دوست داری یه جوری وقتت و پر کنی .

اینه زندگیم .

سکوت شب همدممه و اشکامم آب وضوی نماز صبح .

فقط از خدا یه چیز می خوام……

دل نوشته از خسته ی زمونه


نویسنده : مائده ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ تاریخ سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳۸٧