ای غم بگو که چی میخوای از جون من / بگو چرا خونه کردی تو خون من

 

آخه واسه چی شدی بلای جون من / چرا تبر می زنی تو به دل من

 

خودت بگو،بسم نبود این همه غصه خوردم / بسم نبود روزی هزار بار میمردم

 

دیگه آخه چی میخوای تو از این دلم / چیزی ازش نمونده،دیگه واسم

 

آخه گناه من چی بود که باید اینجوری بشه / چرا باید خنده واسم تبدیل به رویا بشه

 

چرا باید رنگ دلم سیاه تیره بشه / تو حسرتم فقط یه بار دلم رنگ آسمون بشه

 

آخه چرا،واسه چی،چرا اینجوری شده / چرا همه غصه ها نصیب این دلم شده

 

حالا فقط اشکام که همدم تنهاییم شده / آخه دیگه کسی نمونده پیش من،دلم دیگه تنها شده(دلم دیگه تنها شده)

 

دل نوشته از محسن  {Black}

 


نویسنده : مائده ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ تاریخ دوشنبه ٢ دی ۱۳۸٧


گربه

ای شمایی که اون بالا می شینین و زیر پاتونو نگاه نمی کنین ، به این فکر کنین که غیر از شما موجودات دیگه ای هم جون دارن و زندگی میکنن . فقط شما حق زندگی ندارین ، پس حق زندگی و از بقیه ها نگیرین .

آره با شمام ، شمایی که می شینی پشت ماشینت و اصلا زیر چرخ های ماشینت و نگاه نمی کنی و واست مهم نیست . به همین راحتی حق زندگی و از خیلی موجودات می گیری.


نویسنده : مائده ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧


دم دم های غروب بود که ما دور از چشم دیگران بیرون رفتیم . حامد عاشق دریا بود و من می دونستم اولین جایی که در اولین روز زندگیمون میریم دریاست . به گوشه ی خلوت و دنجی از ساحل رفتیم که مشخص بود حامد لحظات تنهاییش و اونجا می گذروند . غروب دریا همیشه دلتنگم میکرد . حامد پاچه های شلوارش رو تا زانو بالا زده بود و آروم آروم گنار دریا قدم می زد . دوست داشتم به طرفش می رفتم و می بوسیدمش ، اما خجالت می کشیدم . وقتی نگاهم می کرد طاقت نگاهش رو نداشتم و سرم و پایین مینداختم . هنوز هم باورم نمی شد ما زن و شوهریم . روی تنه ی درختی که در ساحل بود نشستم . حامد چند لحظه بعد ، کمی دورتر از من روی شن ها نشست. آهی کشید و گفت :

-       می دونی چرا اومدیم اینجا ؟

-       نه .

-       من از اینجا خیلی خاطره دارم هستی . وقتی برای اولین بار حس کردم که واقعا دوستت دارم ، اومدم اینجا ، یه روز کامل با دریا حرف زدم . هرچی تودلم بود و نمی تونستم به کسی بگم ، به این دوست دریاییم گفتم . به تک تک این قطره ها قول دادم ، اون دختری که این همه براشون ازش حرف می زنم یه روزی بیارمش و نشونشون بدم . امروزم خواستم به قولم عمل کرده باشم . همیشه فکر میکردم تو ، رو همون تنه ی درختی که الان نشستی ، هستی و داری نگام می کنی . باهات حرف می زدم ، برات آواز می خوندم.

آوازشو برام خوند . چقدر حامد دلنشین و عاشقانه می خوند. بلند شدم و طرفش رفتم . دستم و دراز کردم . حامد دستم و گرفت و بلند شد ، چند لحظه ای به هم خیره شدیم و بعد بی اختیار همدیگر و در آغوش گرفتیم . مثل بچه ای بودم که در آغوش مادرش آروم گرفته بود . سرم و روی سینه ی حامد گذاشته بودم و با صدای طپش قلبش هر لحظه جون می گرفتم . دیگه با هم غریبه نبودیم . حالا دیگه نه تنها قلبهامون ،بلکه تمام وجودمون برای همدیگه بود .

برداشته شده از : رمان معجزه ی عشق نوشته ی هستی فضائلی فر

 

عشق


نویسنده : مائده ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ تاریخ دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٧


از خودم بدم میاد ، مثل آدم نمی تونم تصمیم بگیرم ، هیچ کس منو دوست نداره ، حالم از همه بهم می خوره ، نمیخوام این باشم ، می خوام عوض شم ، همه بهم میگن ساده ی مهربون ، نمی خوام بگن ، من هیچی نمی خوام .

بد شانسم ، بدم ، هیچ کس واسه خودم دوسم نداره ، مگه من چی کم دارم ؟ چرا اونی که دوسش دارم باهام اینجوری میکنه ، بهش نیاز دارم ،  فقط اونو دارم .

خیلی تنهام ، هیچکی موقعیتم و درک نمیکنه ، وقتی بدترین ناراحتیت زمانیه که حس میکنی واسه اونی که میمیری بی ارزشی ، وقتی از روی دوست داشتن یه چی بگی بعد تنها حرفت واسش ارزش نداشته باشه و 1000 بار باید معذرت خواهی کنی بعد فکر می کنی پوچی ، بغضت می ترکه ، اون موقع ست که هیچ چیز جای مر گ و نمیگیره . همش حس می کنی کارات یا حرفات باعث شده که همین روزا تو رو بندازه دور . حالا میشی یه آدمی که کلی سؤالاش بی جواب مونده ، می ترسی بپرسی ، می ترسی ناراحت بشه . خلاصه اینکه نمی فهمی چیکار میکنی دلت بکار نمیره ، فقط دوست داری یه جوری وقتت و پر کنی .

اینه زندگیم .

سکوت شب همدممه و اشکامم آب وضوی نماز صبح .

فقط از خدا یه چیز می خوام……

دل نوشته از خسته ی زمونه


نویسنده : مائده ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ تاریخ سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳۸٧


اگر دروغ رنگ داشت
هر روز،شاید
ده ها رنگین کمان
در دهان ما نطفه میبست
و بیرنگی کمیاب ترین چیزها بود
اگر عشق، ارتفاع داشت
من زمین را در زیر پای خود داشتم
و تو هیچگاه عزم صعود نمیکردی
آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها
به تمسخر میگرفتی !
اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت
عاشقان سکوت شب را ویران میکردند
اگر براستی خواستن توانستن بود
محال نبود،وصال
و عاشقان که همیشه خواهانند
همیشه میتوانستند تنها نباشند
اگر گناه وزن داشت
هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد
تو از کوله بار سنگین خویش ناله میکردی
و شاید من، کمر شکسته ترین بودم
اگر غرور نبود
چشمهایمان به جای لبها سخن نمیگفتند
و ما کلام دوستت دارم را
در میان نگاه های گهگاه مان جستجو نمیکردیم
اگر دیوار نبود
نزدیک تر بودیم،
همه وسعت دنیا یک خانه میشد
و تمام محتوای یک سفره
سهم همه بود
و هیچکس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمیشد
اگر ساعتها نبودند
آزاد تر بودیم،
با اولین خمیازه به خواب میرفتیم
و هر عادت مکرر را
در میان بیست و چهار زندان حبس نمیکردیم
اگر خواب حقیقت داشت
همیشه با تو در کنار آن ساحل سبز
لبریز از ناباوری بودم
هیچ رنجی بدون گنج نبود
اما گنجها شاید، بدون رنج بودند
اگر همه ثروت داشتند
دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یکنفر در کنار خیابان خواب گندم نمیدید
تا دیگری از سر جوانمردی
بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند
اما بی گمان صفا و سادگی میمرد،
اگر همه ثروت داشتند
اگر مرگ نبود
همه کافر بودند
و زندگی بی ارزشترین کالا بود
ترس نبود،زیبایی نبود
و خوبی هم، شاید
اگر عشق نبود
به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟
کدام لحظه نایاب را اندیشه میکردیم؟
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری! بیگمان پیش از اینها مرده بودیم
اگر عشق نبود
اگر کینه نبود
قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق میگذاشتند
من با دستانی که زخم خورده توست
گیسوان بلند تو را نوازش میکردم
و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم
به یادگار نگه میداشتی
و ما پیمانه هایمان را در تمام شبهای مهتابی
به سلامتی دشمنانمان می نوشیدیم

دل نوشته از محمدرضا


نویسنده : مائده ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ تاریخ پنجشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٧


من تو رو دیدم . اولین بار توی دریا دیدمت . پریدم تو آب تا به تو برسم . فکر می کردم اگه به تو برسم به رویاهام میرسم . دریایی که خیلی عمیق بود . اولش فکر میکردم رفتی زیر آب ، اما چه اشتباهه بزرگی . کاش هیچ وقت نزدیک دریا نمی شدم . دریا منو تو خودش فرو برد ، من دنبال تو زیر آب می گشتم . چه اشتباهی . تو زیر آب نبودی ، روی آب بودی و موجها تو رو از من دور می کردن. هر روز دورو دور تر می شدی و من هر روز بیشتر فرو میرفتم . دیگه نمی تونستم نفسم و نگه دارم . میخواستم بیام بیرون ، اما نمیشد . خیلی فرو رفته بودم ، زیر آب هیچ نوری نبود. دیگه حتی نمی دونستم از کدوم طرف باید برم تا بتونم از آب بیام بیرون . دیگه نمی تونستم نفسم و نگه دارم ، آب داشت قفسه ی سینم و پاره می کرد ، قلبم داشت از جاش در میومد ، کاش هیچ وقت نزدیک این دریا نمی شدم . چون به تنها چیزی که رسیدم درد بود ، دردی که از دوریه تو ، تو دلم موند . 

دل نوشته از طاهر


نویسنده : مائده ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ تاریخ سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٧


یادت هست دیروز را ؟ هفته ی گذشته را چطور ؟ ماه پیش را چه ؟

شاید بپرسی این حرفها یعنی چه ؟ دیروز ، اتفاق خاصی نیفتاد !

هفته ی گذشته و ماه پیش هم همین طور ، راست می گویی ، شاید دیروز ، هفته ی گذشته و ماه پیش هیچ اتفاق خاصی برای من ، تو یا ما نیفتاده باشد .

اما ، اما حتما قبول داری که همین روزها هفته ها و ماههای بدون اتفاق و معمولی که به راحتی از دستشان دادیم و به سرعت برق و باد گذشتند ، هر کدام در جای خود یک اتفاق زیبا ولی بی بازگشت هستند ؟!

راستی هیچ فکر کرده ای که چگونه می شود از این اتفاقات به ظاهر ساده و معمولی به بهترین نحو ممکن بهره مند شد ؟!

بیاییم زندگی را لحظه ، لحظه دریابیم تا هر ساعت و هر روز آن یک اتفاق زیبا و به یاد ماندنی شود .


نویسنده : مائده ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ تاریخ یکشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٧


چون این وبلاگ و تازه افتتاح کردم و هیچ دل نوشته ای نداشتم این شعرو می نویسم.

 

فرصت خوبیه شب، که بشینیم دعا کنیم

 

نیازا و نذرای نداده رو ادا کنیم

 

هرچی کردیم و نکردیم بنویسیمش یه جا

 

سه چهار روز دیگه، یه بار بهش نگا کنیم

 

چی بودیم، چی کردیم و فردا چه باید بکنیم

 

فکری ام برای جبران گذشته ها کنیم

 

بدی ها رو بسپریم دست فراموشی و بعد

 

مث یه قاضی خوب ، خوبیها رو جدا کنیم

 

 


نویسنده : مائده ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ تاریخ پنجشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٧